دنیا خیلی برام کوچک شده
مثل یک حصار یا که زندان شده
دلم از این حصار گرفته
دستانم آنقدر کوچکند که یارای شکستنش نیست
هر دم بغض هایم در گلو می شکند
حال اشک ریختن به سرنوشتم نیست
دراز می کشم صبح تا شام روی تخت کهنه ام
تا بگذرد روزگار و درهمین نقطه پایانش دهم
مقابل آینه دختری است به زیبایی ماه
چه فایده از بخت سیاه که گردنبندم شده
از پشت ویترین خنده هایی می بینم دلربا
ولی پول جیب من کفاف خرید یک لحظه لبخندش نیست
می دانم که باید باورم شود که آن پری زاده نیستم
نمی دانم چرا عادت نمی کند دلم به سرنوشتم
این روزها کسی دوست ندارد از غم بشنود
ببخشید عزیزان مرا.. لحظه ایی بعد فراموش می کنید.
{دوستان عزیز این شعر را از دل یک دختر تنها نوشتم .}
س.شجاعیان
با تو هم آواز مي شوم
من در اين روز هاي سرد
براي تو خورشيد مي شوم
چو رودي زكوهستان
برايت روان مي شوم
و در اين شبهاي تار
چلچراغ راهت مي شوم
وقتي نگاهم مي كني
غرق نگاهت مي شوم
جدا از اين عالم وجان
هردم فدايت مي شوم
با تو به هر سختي و درد
راضي به تحمل مي شوم
راضي به با تو بودن و
عشق محالت مي شوم.
س.ش
آن که آتش عشق مرا برد به سحر
من از عطر نسیم و نم باران بهاری میشوم
لیک سفره باز کرده کین خاک زموسم عطر بهار
زمانی فراموشم شده بود دامن سبز چمن را
گلی به هدیه آورده .. برده از یادم دامن خشک کویر را
من و تا خانه سبزش لیک راه نه چندان است
آن که بوی شقایق را با خود برد به سحر
س.ش
اشک حسرتم ببينی
اگه قلب عاشق من
ديگه برات نداره فرقی
من خوشم که در خيالم
باتوهستم نازنينم
اگه لحظه ديدار
تورو از من پس بگيره
اگه قلب خسته تو
نخواد اين خسته رو ببينه
پس برو پرستوی من
نمی خوام اسير بمونی
اگه دستام و بگيری
پارو قلبم نمی زاری
چشمای هميشه مست رو
باز به ياد من می ياری
اينجا مونسی ندارم
دل به تو بستم و تو رفتی
رفتی ای بهار بی برگ
خشک شدی تنها درختم
س.ش
منم آن عشق که ستايش می کنی
در سينه ات مهر مرا نوازش می کنی
نگاهم سرد است می دانم اما
می دانم ای دوست که تو سازش می کنی
دلم از اين دنيای رنگارنگ
به هيچ رنگی طعلق ندارد ای دوست
به پای هيچ مهری نمی نشيند اما
تو را ترک نمی کند هرگز .. ای دوست
درخت های پيرم را سرمای زمستان خشکاند
اگر منتظر باشی.. باز جوانه می زند ای دوست .
س.ش
اشک حسرتم ببینی
اگه قلب عاشق من
دیگه برات نداره فرقی
من خوشم که درخیالم
با تو هستم نازنینم
اگه لحظه دیدار
تو رو از من پس بگیره
اگه قلب خسته تو
نخواد این خسته رو ببینه
پس برو پرستوی من
نمی خوام اسیر بمونی
اگه دستام و بگیری
پا روقلبم نمی زاری
چشمای همیشه مست رو
باز به یاد من می یاری
اینجا مونسی ندارم
دل به تو بستم و تو رفتی
رفتی ای بهار بی برگ
خشک شدی تنها درختم .
روزی برايت جان بودم
اينک که خاکم نزد تو
روزی چو کوهی بودم
تو درمن به جلوه نشسته ايی
من آيا در تو چه چيزی بودم؟
سنگ بودی بر راه من
من اما چو رودی بودم
چه ساده گذشته ايی ای جان
از آنچه اشتياق بودنت می داد
فراسوی اين تجسم ها
تهی است از آنچه باورت می داد
حال در اين باور روزانه
به مقصد نرسيده هام و باورم شد
چنگ نمی زنم به افکار
احساس گم شدن در آرزوها
سايبان ماتمم شد .

از زخم زمانه چو نشست بر دل پاک
سوی من تنها را که می پوید به رسم آشنایی
کدام آشنایی است که روزی نزند بر سینه چاک
س. ش

نبود کیمیای وجود به جزگوهر خویش
سبب ساز نیک فالی است افکار نیک
نه آنکس که پرورد ..روزگار بر جفای خویش
نشستن و غم آینده خوردن تا به کی
امروز را خوش است .. گر بگذرانی بر طالع خویش
هر آنچه بر اندیشه آید همان نیز می شود
اگر حکمش برانی بر روزگار خویش
مرا پدید آمد جلوه ایی از روشنای وجود
چو کردم باورش گذشت غم از دل ریش
بهار به بهار تازه تر می شود کیمیای وجود
نخواه به خزان رسانی .. گلهای بهاریش
سلماز شجاعیان
این من است .. اشک را میان خنده ام می جوید
دلم از لذت چکیده شدن بی طاب است
اشک است که بر ماتم من می خندد
س.ش
سحري نيست ارمغان بخشد شادي ام را
آورده ايي اين صبح , بهر من خزان چرا
خموشي آفاق ساخته امشب چون شمع مرا
امشب اي شمع وجود پروانه ام ساختي چرا
شدم شمع خود و پروانه روياي خويش
به تحليل مي برد جسم مرا اين دو چرا
راهيست بسيار مرا تا مي دهد هديه تو را
اين خانه خاموش است چشمم نمي بيند تورا
گوش نمي شود پر از صداي عشق تو
اي دل در تاريكي اين شهركشانده ايي چرا مرا
محبوب خويش را ز سايه ها مي خواهم
سايه ايي نيست به ديوارهاي شهر امشب چرا
فرصت دوباره پروانه شدن مي جويم
نيست شمعي تابسوزدبال من رهاكندعشق تورا
دل به پايم بسته زنجير محبت
محبت كجاست تا ببيند وسعت عشق مرا
ندامت گر رود بر قلب من ضربه زند
من بهاري را هديه دهم كه تو باشي آنجا
كوچه از بوي تو امشب شور و حالي دارد
و دراين غوقاي سرمست ازتو مي خواهم تورا
تا دمي چشم بندي مي رسد پيك آزادي
ارزشي نيست تابدان هرلحظه روي گرداني مرا
فرصت دوباره مهر ورزيدن هست هنوز
گر به پاي مهر خود , نهي مهر شجاعي را
سلماز شجاعیان

تا ببینی و مرا یاد کنی در لحظه ات
تا نیفتم از رخت ای قدیمی عشق من
تا نخشکد یاد من از دیده ات
تو که شکستس قلبم و
جفای تو سخت برام
اما ...
روزگار پس میگیره اشکام و
دارم از دور می بینم
اشکای چکیده ات و
روزگار این طوریه
یه روز با تو
یه روز با من میسازه
اگه از عشق جدید شکسته حالت عزیزم
اگه شب مویه های تنهات
من و به یادت آورده
اگه روزی نخواستم
که تو باشی همسفرم
من و ببخش نازنینم
بخشیدنت سخت برام .
س.ش

اشکها همچنان بر گونه هایم جاریست
من که ندانستم زندگی من
بر پایه های سست خود خواهیست
احساس تلخ روزهای جوانی
به شکل باران از آسمان جاریست
و ترنم باران اشک هایم
مثل اوج روح اهورایست
در این پنداره ام که آخر خوانده خواهم شد
اما قصه من .. قصه ناگشوده زندگانیست
در انتظار این که فردا چه پیش خواهد آمد
روح من در تبعید تمام امروزیست
و در این لحظه های آخرین دیدار
دل من همچو پرستو پراز بی طابیست
در انتهای جمله های بی پایانم
دل من همان متروکه خالیست
ارمغان بخش وجودم هر سحر می آید
اما تنها وفایش یک تنفس پوشالیست
س.ش

آوازی که مرا نیمه شبان می خواند
بروجودم می نشیند و جدایم می کند زهست
غم این دقایقم رابرمن
جاری می سازد درخون بی آلایش من
می سازد زمن همان شب زنده داری
که دارد وهم سرد قصه های سرنوشت
از ابتدا بوده وهست
درمن ودرعطر سحر آمیز شبهای زرد
گله ایی نیست که چرا
در فضای آری از آنچه می خواستم
نشسته ام و غبطه می خورم
به شبهایی که دوست داشتم
طور دیگری باشم
روزگارو این طنین سازهای گوناگون
آیا نوایی که من انتخابش کردم
جزاین راه بهتری نداشت؟
آیا این روزگار
برای فقیران بی شام مانده
شام بی منتی نداشت؟
کجاست روزنه ایی که از آن
نور تازه ایی آید
که انزوای کوچه تنهایش هم
سوی باغ میوه ایی باشد
ویا خوشبختی خواب آلوده اش را
شود باضربه ایی بیدارو مدهوش کرد
چه می شد ؟
اگر قرار بر گم شدن باشد
در این حس گم می شدم هردم
و پیدا می شدم در آن
زمانی که چشمی مرا خواند.

کیست که باور کند
پرواز دلی بی سامان
شاید که بخندد روزگار
برخیال دلی حیران
کیست که نگیرد به تمسخر
رشک دلی بی سامان
شاید که معجز کند کسی
رشک دلی را جبران
س.ش

نشسته بر خاطر من ، عطر دل انگيز تو
گويا گویا فضاي خانه ام ، كرده هواي بوي تو
مست و ديوانه شدم ، در فضاي خانه ام
باز باز گذشته برده مرا ، سوي نگاه آشناي تو
شيرين ترين دقايقم ، آنكه در ياد توام
بر بر ياداين خورده شكست چندي گذر كرده ايي تو
چنان محو گذشته من شدم قافل از اين دقايقم
كه که مي رود عمرم هدر ، به نگاه بي خيال تو
نشسته ام به انتظار ، كنار پنجره ام باز
عطر عطر بهار مي رسد ، اما ندارد بوي تو
شجاعي كوله بار خيال بگذار و بگذر
كين عقاب تيز رو ، ندارد قصد شكار ت
باز
هم می چرخد کودک خیالم به دشتشاید
که می رقصد آن برگ خزان خورده به دشتدر
تارک دنیای این به خیال سپردهنفسم
برون می خرامد از لابه لای این دشتچه
بود که احساسم را به تواین چنین عادت داداز
دیدن تو شکوفه زد درخت بی بار این دشتباز
هم می خرامد کودک احساس این شبانه هاشبانه
هایی که نسبت دادند مرا به سرگذشتسرنوشت
رااز انبوه قلم های خشک باید جستنسبت
شعر مرا از غبار باید شستای
رهانیده بلورت ز دستان سیاهم دست تونوشت جدایی رازراهتسلماز شجاعیان
ديريست
زيادم رفته ، درد تنهايي خود رادل
داده دلم برعشق بر عشق توام رسوااز
ناله چو بر خيزم ، حاشا كه تو را خواهماز
ياد بَرد جانم ، جاني كه شد شيداآواره
منم بر تو ، عمريست كه مي خوانملطفي
به دلم بنما ، يك بار نظري بنمابيگانه
شدي در دل ، دل را نبري از يادگويي
ز يادت رفت ، كز عشق توام رسواكين
گوشه نشين دهر ، مسكين تو شد جاناحاشا
! كه اينك باز از هجر تو شد شيدادل
ز هجر تو چون نالد ، مرهم ز كه جويدبازعشقي
كه زعشق رسته، نگيرد دگرم سوي مرادل
شاد زعشق تو ، شد باز اين دل مسكينمتصويري
كه ز تو مانده،آردم بازعشق شجاعي را
سلمازشجاعيان
دل
من در شهر شمامانده
عزيزانيك
بغل خاطراه هادارم
عزيزانكي
شو دوباره بازبينم
شما رابريزم
برپاي شماگلهاي
باغ رايك
سبد در دست منگل
پژمرددهدو
نگاه خيره امدر
گرد جادهاشك
حسرت تو خونهمانده
برايمغم
اين ناگفته هادارم
ولي حيفيك
دربسته اييدارم
تو خونهولي
قلبم پر مي زنهسوي
گلستانكسي
باور ندارهاين
روزگارمكسي
نيست تا ببينهپژمرده
حالمروزي
دوباره مي آيمگلي
دوباره مي آرمدري
باز مي كنم آن دمكه
هرگز به آن نبندم قفل ديروزم.
سلماز شجاعيان
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توسـت چـندین آشـنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس
دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هـم بـجوییم ار توانیم
که میبینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکـسان یار غریبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآید
ز یمـن همتـش کاری گـشاید
مـگر وقـت وفا پروردن آمد
کـه فالـم لا تذرنی فرداً آمد
چنینـم هـسـت یاد از پیر دانا
فراموشـم نـشد, هرگز هـمانا
کـه روزی رهروی در سرزمینی
بـه لطفش گفت رندی رهنشینی
کـه ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بـنـه گر دانـه داری
جوابـش داد گـفـتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شـکارم
بگفـتا چون به دست آری نشانش
کـه از ما بینشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو میکـن دیدهبانی
مده جام می و پای گل از دسـت
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لـب سر چشمهای و طرف جویی
نـم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز مـن چـه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
بـه یاد رفـتـگان و دوسـتداران
موافـق گرد با ابر بـهاران
چـنان بیرحـم زد تیغ جدایی
کـه گویی خود نبودهست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخـشـش از آب دیده خویش
نـکرد آن هـمدم دیرین مدارا
مسلـمانان مسـلـمانان خدا را
مـگر خـضر مـبارکپی تواند
کـه این تنـها بدان تنـها رساند
تو گوهر بین و از خر مـهره بـگذر
ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر
چو مـن ماهی کلک آرم به تـحریر
تو از نون والقلم میپرس تفـسیر
روان را با خرد درهم سرشـتـم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتـم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نـکـهـت این طیب امید
مـشام جان مـعـطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نـه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مـقالات نصیحـت گو همین است
که سنگانداز هجران در کمین است
گرهم شکافی به سينه قلبم نباشد جز به اين مهر
زدنيايی که شد کوبنده بر جانم چه حاصل
که بينم کنارم نشسته ايی زسودای اين مهر
دل بهاری ام چنان شد که پاييزم
تو بگو آيا کدام شهر کشت به سينه اين مهر
به دنيايی نشسته ام که گريز زآن نيست کار من
نه رهايی زعشق ونه پشت نشان دادنم به اين مهر
مرا گر مثل تو هرگز نبودم ببخشای
کارمن نيست پشت کردن و رهايی زاين مهر
مراگر خون شجاعی در تنم شد
نشستن تا انتهای خط اين مهر
سلماز شجاعیان




اگر تمام شب را درحسرت خورشیداشک بریزی لذت دیدن ستاره ها را هم از دست می دهی
شکس پیر

انسان مانند رودخانه است هر چه عمیق ترباشد آرام تر است
وقتی دلم واست تنگ می شه می رم اون بالا.. پشت ابرا .. ریز ریز گریه می کنم .. پس هروقت بارون اومد بدون دلم واست تنگ شده
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم .. از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیرکسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد .. ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت .. ویرانه دل ماست که باهر نظر دوست .. صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟
گفت : نخریدند تمام شد
عشق مانند هوا همه جا جاریست فقط لازم است چند نفس جانانه بکشی
می خوام این و بدونی که فقط یک قلب است که فقط بخاطر تو می تپه .. و اون قلب خودته
به دنباله قلبی باش که بزرگ باشه تا برای جاشدن در درونش لازم نباشه خودت رو کوچک کنی
از خدا نخواه که تو دنیا کسی را داشته باشی .. از خدا بخواه که همه دنیای کسی باشی

دل آدم مثل یک جزیره دور افتاده می مونه .. این که چه کسی برای اولین بار پا به جزیره میزاره مهم نیست .. مهم اون کسی است که هیچ وقت جزیره را ترک نکند

ماهی به آب گفت : تو نمی تونی اشک های من و ببینی چون من تو اب هستم
آب جواب داد : اما من می تونم اشکهای تو را احساس کنم چون تو توی قلب منی

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت
غرور .. دروغ .. عشق
عشق انسان با غرور می تازد
با دروغ می بازد
با عشق می میرد


اس ..ام .. اس .. یه ترکه به نامزدش ... در قلب منی هرگز
جشنواره فیلم های بنزین
۱ - به خاطریک لیتر بنزین
۲- من ترانه ۱۰۰۰۰۰ لیتر بنزین دارم
۳- دور دنیا با ۱۰۰ لیتر بنزین
۴- رایحه خوش بنزین
۵- ب .. مثل بنزین
آخرین نرخ مهریه
۱۳۸۶ لیتر بنزین
ترکه دوهزار تومانی پیدا می کنه ..میگه ما از این شانس ها نداریم .. پارش می کنه
ترکه کلاس رقص می زاره .. ورشکست میشه .. تحقیق می کنن .. می فهمن سر کلاس شاباش می داده

اللهی میدون بشی .. وانت بشم .. دورت بگردم
خروسه دست مرغه رو می گیره میره مرغ فروشی .. میگه نگاه کن خانم دوست دارم تو خونه این جوری بگردی
تو هدیه خداوندی برای سینه پردردمن .. عطر وجودت را برای شفا می بویم ای شلقم
ترکه داشت ماهی میگرفت ..یکی میاد میگه: اینجا ماهی گرفتن ممنوعه .. ترکه میگه : تابلو نزدن که
طرف میگه :نزدن که نزدن .. از رو آکفاری یوم بیا پایین
دوست دختر لره بهش میگه : اگر توجه کنی می بینی که نگاهم باهات حرف میزنه .. لره میگه : انقدر پلک نزن صدات قطع و وصل میشه
ترکه به به پسرش میگه کجا بودی؟ پسرش میگه : کجا بودم ؟
ترکه میگه : غلط کردی که کجا بودی
دانشمندان ترک کشف کردن که علت اصلی طلاق ازدواج است.
بازم ترکه
ترکه میره جوراب فروشی .. میگه جوراب می خوام .. فروشنده میگه : مردونه .. ترکه دست می ده میگه : مردونه
به یه نفر میگن چرا تو انقدر زشتی .. میگه تقصیر من نیست .. من و توی بیمارستان عوض کردن
هر وقت احساس کردی همه درها به روت بسته شدن و دلت پراز غمه .. دستات و تا جایی که میتونی رو به آسمان بلند کن با تمام توانت بزن تو سرت
به ترکه میگن @ را بخوان .. . میگه : دورت بگردم

نگاه توگرمای قلب بی روحم
تواین روزها که شکسته بال پروازم
ناله از عشق چه کنم
که تویی صدای آوازم
چه ساده باورت کردم
به آنوقتها که شدی جانم
توراازاین همه باور
نمی بخشم .. نمی بخشم
کجای این مهرگرمم
به قلبت داده حکم سرمایم
که شدی رها ز عشق و
کرده ایی همساز خوابم
حال صدایت پس از آن روزها
شده باز طنین آوازم
سلماز شجاعیان

امشب پر از حضور تو
حضور پر فروز تو
دستای گرم و مهربان
نگاه آشنای تو
آید سراغم
آید سراغم امشب
آن دیده خمار تو
صدای آشنای تو
آرد به خوابم امشب
روزای عاشقی را
آن گریه های زیبا
آن آتش فروزان
کنار آب دریا
دلم مانده به راهت
آن راه پر فرازت
چه ساده امشب مانم
در رویا
در این دنیا ندارم
آرامشی چو ن روی
سلماز شجاعیان



