
اگر درس عشق نیاموختند چرادر دلم آتش افروختند
فکندند بر جان من آذری کز آن تاروپود مرا سوختند
بماند نهان تا که اسرار دل لبم را زافشای آن دوختند
زالماس رخشان ویاقوت لفظ به گنج دلم گوهر اندوختند
به هیچم خریدند سوداگران به هیچم دگر باره بفروختند
چو بابائی از مکتب معرفت بجز درس عشقم نیاموختند
عبدالعضیم بابائی

خدایا !
اگربامن باشی
چه کسی می تواند عیله من باشد؟
اگرمن باتو باشم
چگونه ممکن است که دشواری ها نصیبم شوند
وازمیان برداشته نشوند؟
هیچ مشکلی .. هیچ مانعی وهیچ گره ایی نیست
که من وتو باهم
نتوانیم ان رااز میان برداریم


رخصت پروازم دهید
کتابی عاشقانه..عارفانه..ودرونگراست
هرآن چه دل رانمی توان دید
این کتاب به وضوح درون دل شاعر
رانشان می دهد
شاعر این کتاب:سلماز شجاعیان

طلوع بهار
در تنگنای هوسناک
این طلوع خونین
ودر گذر گاه
پاره های وجودم
دل بهاری من
شب زنده دار راهی بی نشان است
و چه کس تو را آفرید؟
و چه کس نامی برتونهاد؟
و چه کس چشمهایت را به این زیبایی کشید؟
و چه کس بر تو عاشق شد؟
وچه کس نام تورا رسوا کرد؟
و چه کس چشمهای زیبایت را گریاند؟
نوشته شده توسط الناز


موج
تودرچشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار ارزوی فریبا
تو موجی
توموجی ودریای حسرت منزلت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه الوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم زخود می گریزی
تو ان ابر اشفته نیلگونی
چه می شد خدایا....
چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟
شبی با دوبازوی بگشوده خود
ترا می ربودم ...
ترا می ربودم.


در انتظارت می مانم
چو آرزویم گشته ایی و من
درحسرت دیدارت
آواره ترینم
وقتی رفتی
تمام من
شکسته شد
تمام ناتمام من
زیر پای تو نقش خاک ، بازی می کند
نوشته الناز

خسته ام اما صبور

سالک حلقه بدوش
در انزوا گفتم به دل که مشو ساقی جمعی
یا که باده نوش ساقی رسان محفلی
در انزوا می شوم ان سالک حلقه بگوش وخادمی
در میانه ان منم رسوا ترین باده رسان محفلی



