
ماه وسنگ

بر شاخه خشکید
چه شد که دست تقدیر مرا
از در خانه تو برچید
چه شد که ترانه هایم به یکباره بر بست
کوله باری از درد جدایی و زود رمید
چه شد که بی تو باز دردم
به یکباره از هم پاچید
بی تو باز هم
چراغی روشن شدو
در کبودی لحظه های تارم
ستاره ای آمد و
در سوسوی نگاه خسته ام
نوری ز حق تابید
چه شد که شاخه های پیرم
در مفلوک ترین لحظه های دردم
به آهستگی و در انزوا
به سکوت و التماس
بر زمین ریخت و دوباره رویید
بی تو باز هم می شود زندگانی
گر چه جایت در لحظه هایم خالی است
سلماز شجاعیا
ن

هان چه حاصل از آشنايي ها
گر پس از آن بود جدايي ها
من با تو چه مهرباني ها
تو و بامن چه بيوفايي ها
من و از عشق راز پوشيدن
تو و با عشوه خودنمايي ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
آتش اين سخنسرايي ها
چشم شوخ تو طرفه تفسري ست
آِكارا به بي حيايي ها
مهر روي تو جلوه كرد و دميد
در شب تيره روشنايي ها
گفته بودم كه دل به كس ندهم
تو ربودي به دلربايي ها
چون در آيينه روي خود نگري
مي شوي گرم خودستايي ها
موي ما هر دو شد سپيد وهنوز
تويي و عاشق آزمايي ها
شور عشقت شراب شيرين بود
اي خوشا شور آشنايي ها
حمید مصدق




