امشب زجمله خام خامم
گویی بسته شده کتاب عمرم
تنها کارمن در زمان شده بی طابی تو
پای گذاشتن درتمام لحظه های انتظارم
سکوت سهمگین انتظار
در آبستنی زمان
گم شده است
گویی ثانیه ایی دیگر می خواهد
پای به عرصه وجود نهد
لحظه هایی که شاید
شادکند کام مرا
شایدغمگین
هر چه هست زیباست
و سیاستی دیگر
سیاستی که آن را
ساعت می داند و بس
آری .... زیباست
گر هم فرجام انتظاری
مهرتلخی بر لب کوبد و
مدت های مدید جان را
درعرصه بی کرانه غمی سوق دهد
حتی گر هم نجات از آن محلکه
تابوت دگر باشد میان تابوت های دگر
آری زیباست ......
چون فراق ز عشق زمین
جایز عشق بیکرانه می شود..
از کتاب رخصت پروازم دهید
نوشته سلماز شجاعیان

وقتی عاشق شدم چشمانم را بستم
بستم به تمام مقدساتم
غرق در تو گشتم و تو ساحلی نداشتی
و حال گر توهم ویران شوی
کجا بجویم نام خود
الناز

سالیانیست که درکوچه قلبهایمان
دگرعشق وسعت پروازمان نمی شود
پرگشودنمان به جاده هایی هرچند نزدیک
غیرممکن نیست
لیکن نفس هامان مجال رفتن نمی دهد
وماازخستگی راهی نپیموده
زوددرلاک خود می شویم پنهان
خبر از معرفت نمی گیریم
می کنیم بی جهت هم راتباه
سخن از لیلی ومجنون
چه سوزی دارد
اگر تنها نقش یک قصه باشد وبس
ازوفاسخن اگر ما شنویم
آن فقط درون یک خاطره است
ای کاش بال پریدن بو دمرا
می پریدم زین دیار بی وفا
اگر مجال رفتن بااین دو پایم بودو نیست
تا ابد می رفتم درون آن خاطره ها
کز وفا باشد نشان
کز صفا باشد نشان
سالیانیست که دگر
عشق وسعت پروازمان نمی شود
عشق به معنای دروغ
به معنای ریا
به معنای جفا
می دهد بردل ما
تصویر یک حادثه را
حادثه ایی هرچند قرین یک نگاه
حادثه ایی هرچند قرین یک کلام
می کند دل رازهر قلبی جدا
روزگاری بین دلها
اسم دوستت دارم
اسم عشق
رسم بی خودی نبود
خانه محکم عشق
مقوای کاغذی نبود
حال از آن همه وفا
اسم یک فاصله است
رسم یک دروغ است
نقش دوستی ها
نقش پیوندها
برگرفته از کتاب سلماز شجاعیان
/کد%20جاوا_قالب%20وبلاگ___نیای%20تو%20ضرر%20کردی%20-%20سری%202%20عکس_files/i86081477_2910.gif)


من و تو مسافر این سرنوشت
هر دو مست ز یک گناه در بند تن
من و تو افتاده درخاک غریب
هر دو در یک مسیر، جدای هم
این من در هم شکسته می رود
درنگاه آخرین ساعات شب
می سازد ز قطره اشک های مانده در حصار تن
دهلیزکی خموش بهر نیاز
نمی دانم ز کجا آغاز شد
نام بی وفایی در بطن تن
از کدام خاک برخاست
بوییدن گلی و
چیدن و
بر خاک زدن
رسم کدام قبیله ای بود
گردن عاشقان را زدن
من و تو مسافر این سرنوشت
هر دو در غربت یک نامی رها
غربت صدای من بر گوش تو ناشنواست
این همه ضجه زدن
مویه زدن
بیهودگیست
این من از خود گریزان می رود
تا که یک روز بیابد خلوت گهی
تا برهاند این من زنجیر شده را .
سلمازشجاعیان




