امشب پر از حضور تو
حضور پر فروز تو
دستای گرم و مهربان
نگاه آشنای تو
آید سراغم
آید سراغم امشب
آن دیده خمار تو
صدای آشنای تو
آرد به خوابم امشب
روزای عاشقی را
آن گریه های زیبا
آن آتش فروزان
کنار آب دریا
دلم مانده به راهت
آن راه پر فرازت
چه ساده امشب مانم
در رویا
در این دنیا ندارم
آرامشی چو ن روی
سلماز شجاعیان
زدنیای دگر آرم ترانه
ز آن چشم سیه دارم گلایه
بخوانم من زآن گیسو پریشان
که هردم می کند دل را بهانه
چو پا می نهم سویش روانه
ببینم رفته است از خانه ما
مرا باشد دلی پر از فسانه
تو را باشد دلی بی مای بی ما
سکوت دل چه شد رسوای رسوا
مگر عهدی به دل نبوده مارا
مگر عشقم زقلبت شد گریزان
چه بوده آن همه رویای زیبا
که هردم می کشی جانم تو جانا
چودام آن نگات زنجیره عشقه
ببندم من زفولادی که جانا
مبادااز برم روی .. تو جانا
سلماز شجاعیان




