ديريست
زيادم رفته ، درد تنهايي خود رادل
داده دلم برعشق بر عشق توام رسوااز
ناله چو بر خيزم ، حاشا كه تو را خواهماز
ياد بَرد جانم ، جاني كه شد شيداآواره
منم بر تو ، عمريست كه مي خوانملطفي
به دلم بنما ، يك بار نظري بنمابيگانه
شدي در دل ، دل را نبري از يادگويي
ز يادت رفت ، كز عشق توام رسواكين
گوشه نشين دهر ، مسكين تو شد جاناحاشا
! كه اينك باز از هجر تو شد شيدادل
ز هجر تو چون نالد ، مرهم ز كه جويدبازعشقي
كه زعشق رسته، نگيرد دگرم سوي مرادل
شاد زعشق تو ، شد باز اين دل مسكينمتصويري
كه ز تو مانده،آردم بازعشق شجاعي را
سلمازشجاعيان
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:50 توسط سلماز شجاعیان
|
دل
من در شهر شمامانده
عزيزانيك
بغل خاطراه هادارم
عزيزانكي
شو دوباره بازبينم
شما رابريزم
برپاي شماگلهاي
باغ رايك
سبد در دست منگل
پژمرددهدو
نگاه خيره امدر
گرد جادهاشك
حسرت تو خونهمانده
برايمغم
اين ناگفته هادارم
ولي حيفيك
دربسته اييدارم
تو خونهولي
قلبم پر مي زنهسوي
گلستانكسي
باور ندارهاين
روزگارمكسي
نيست تا ببينهپژمرده
حالمروزي
دوباره مي آيمگلي
دوباره مي آرمدري
باز مي كنم آن دمكه
هرگز به آن نبندم قفل ديروزم.
سلماز شجاعيان
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:48 توسط سلماز شجاعیان
|



