باز
هم می چرخد کودک خیالم به دشتشاید
که می رقصد آن برگ خزان خورده به دشتدر
تارک دنیای این به خیال سپردهنفسم
برون می خرامد از لابه لای این دشتچه
بود که احساسم را به تواین چنین عادت داداز
دیدن تو شکوفه زد درخت بی بار این دشتباز
هم می خرامد کودک احساس این شبانه هاشبانه
هایی که نسبت دادند مرا به سرگذشتسرنوشت
رااز انبوه قلم های خشک باید جستنسبت
شعر مرا از غبار باید شستای
رهانیده بلورت ز دستان سیاهم دست تونوشت جدایی رازراهتسلماز شجاعیان
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:25 توسط سلماز شجاعیان
|



