در التهاب این که چه خواهد شد
اشکها همچنان بر گونه هایم جاریست
من که ندانستم زندگی من
بر پایه های سست خود خواهیست
احساس تلخ روزهای جوانی
به شکل باران از آسمان جاریست
و ترنم باران اشک هایم
مثل اوج روح اهورایست
در این پنداره ام که آخر خوانده خواهم شد
اما قصه من .. قصه ناگشوده زندگانیست
در انتظار این که فردا چه پیش خواهد آمد
روح من در تبعید تمام امروزیست
و در این لحظه های آخرین دیدار
دل من همچو پرستو پراز بی طابیست
در انتهای جمله های بی پایانم
دل من همان متروکه خالیست
ارمغان بخش وجودم هر سحر می آید
اما تنها وفایش یک تنفس پوشالیست
س.ش

+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:26 توسط سلماز شجاعیان
|



