از زخم زمانه چو نشست بر دل پاک
سوی من تنها را که می پوید به رسم آشنایی
کدام آشنایی است که روزی نزند بر سینه چاک
س. ش

نبود کیمیای وجود به جزگوهر خویش
سبب ساز نیک فالی است افکار نیک
نه آنکس که پرورد ..روزگار بر جفای خویش
نشستن و غم آینده خوردن تا به کی
امروز را خوش است .. گر بگذرانی بر طالع خویش
هر آنچه بر اندیشه آید همان نیز می شود
اگر حکمش برانی بر روزگار خویش
مرا پدید آمد جلوه ایی از روشنای وجود
چو کردم باورش گذشت غم از دل ریش
بهار به بهار تازه تر می شود کیمیای وجود
نخواه به خزان رسانی .. گلهای بهاریش
سلماز شجاعیان
این من است .. اشک را میان خنده ام می جوید
دلم از لذت چکیده شدن بی طاب است
اشک است که بر ماتم من می خندد
س.ش
سحري نيست ارمغان بخشد شادي ام را
آورده ايي اين صبح , بهر من خزان چرا
خموشي آفاق ساخته امشب چون شمع مرا
امشب اي شمع وجود پروانه ام ساختي چرا
شدم شمع خود و پروانه روياي خويش
به تحليل مي برد جسم مرا اين دو چرا
راهيست بسيار مرا تا مي دهد هديه تو را
اين خانه خاموش است چشمم نمي بيند تورا
گوش نمي شود پر از صداي عشق تو
اي دل در تاريكي اين شهركشانده ايي چرا مرا
محبوب خويش را ز سايه ها مي خواهم
سايه ايي نيست به ديوارهاي شهر امشب چرا
فرصت دوباره پروانه شدن مي جويم
نيست شمعي تابسوزدبال من رهاكندعشق تورا
دل به پايم بسته زنجير محبت
محبت كجاست تا ببيند وسعت عشق مرا
ندامت گر رود بر قلب من ضربه زند
من بهاري را هديه دهم كه تو باشي آنجا
كوچه از بوي تو امشب شور و حالي دارد
و دراين غوقاي سرمست ازتو مي خواهم تورا
تا دمي چشم بندي مي رسد پيك آزادي
ارزشي نيست تابدان هرلحظه روي گرداني مرا
فرصت دوباره مهر ورزيدن هست هنوز
گر به پاي مهر خود , نهي مهر شجاعي را
سلماز شجاعیان




