آن که آتش عشق مرا برد به سحر
من از عطر نسیم و نم باران بهاری میشوم
لیک سفره باز کرده کین خاک زموسم عطر بهار
زمانی فراموشم شده بود دامن سبز چمن را
گلی به هدیه آورده .. برده از یادم دامن خشک کویر را
من و تا خانه سبزش لیک راه نه چندان است
آن که بوی شقایق را با خود برد به سحر
س.ش
اشک حسرتم ببينی
اگه قلب عاشق من
ديگه برات نداره فرقی
من خوشم که در خيالم
باتوهستم نازنينم
اگه لحظه ديدار
تورو از من پس بگيره
اگه قلب خسته تو
نخواد اين خسته رو ببينه
پس برو پرستوی من
نمی خوام اسير بمونی
اگه دستام و بگيری
پارو قلبم نمی زاری
چشمای هميشه مست رو
باز به ياد من می ياری
اينجا مونسی ندارم
دل به تو بستم و تو رفتی
رفتی ای بهار بی برگ
خشک شدی تنها درختم
س.ش
منم آن عشق که ستايش می کنی
در سينه ات مهر مرا نوازش می کنی
نگاهم سرد است می دانم اما
می دانم ای دوست که تو سازش می کنی
دلم از اين دنيای رنگارنگ
به هيچ رنگی طعلق ندارد ای دوست
به پای هيچ مهری نمی نشيند اما
تو را ترک نمی کند هرگز .. ای دوست
درخت های پيرم را سرمای زمستان خشکاند
اگر منتظر باشی.. باز جوانه می زند ای دوست .
س.ش
اشک حسرتم ببینی
اگه قلب عاشق من
دیگه برات نداره فرقی
من خوشم که درخیالم
با تو هستم نازنینم
اگه لحظه دیدار
تو رو از من پس بگیره
اگه قلب خسته تو
نخواد این خسته رو ببینه
پس برو پرستوی من
نمی خوام اسیر بمونی
اگه دستام و بگیری
پا روقلبم نمی زاری
چشمای همیشه مست رو
باز به یاد من می یاری
اینجا مونسی ندارم
دل به تو بستم و تو رفتی
رفتی ای بهار بی برگ
خشک شدی تنها درختم .
روزی برايت جان بودم
اينک که خاکم نزد تو
روزی چو کوهی بودم
تو درمن به جلوه نشسته ايی
من آيا در تو چه چيزی بودم؟
سنگ بودی بر راه من
من اما چو رودی بودم
چه ساده گذشته ايی ای جان
از آنچه اشتياق بودنت می داد
فراسوی اين تجسم ها
تهی است از آنچه باورت می داد
حال در اين باور روزانه
به مقصد نرسيده هام و باورم شد
چنگ نمی زنم به افکار
احساس گم شدن در آرزوها
سايبان ماتمم شد .




