دنیا خیلی برام کوچک شده
مثل یک حصار یا که زندان شده
دلم از این حصار گرفته
دستانم آنقدر کوچکند که یارای شکستنش نیست
هر دم بغض هایم در گلو می شکند
حال اشک ریختن به سرنوشتم نیست
دراز می کشم صبح تا شام روی تخت کهنه ام
تا بگذرد روزگار و درهمین نقطه پایانش دهم
مقابل آینه دختری است به زیبایی ماه
چه فایده از بخت سیاه که گردنبندم شده
از پشت ویترین خنده هایی می بینم دلربا
ولی پول جیب من کفاف خرید یک لحظه لبخندش نیست
می دانم که باید باورم شود که آن پری زاده نیستم
نمی دانم چرا عادت نمی کند دلم به سرنوشتم
این روزها کسی دوست ندارد از غم بشنود
ببخشید عزیزان مرا.. لحظه ایی بعد فراموش می کنید.
{دوستان عزیز این شعر را از دل یک دختر تنها نوشتم .}
س.شجاعیان
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:58 توسط سلماز شجاعیان
|



