تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic به وبلاگ سلماز شجاعیان خوش آمدید




دنیا خیلی برام کوچک شده
مثل یک حصار یا که زندان شده
دلم از این حصار گرفته
دستانم آنقدر کوچکند که یارای شکستنش نیست
هر دم بغض هایم در گلو می شکند
حال اشک ریختن به سرنوشتم نیست
دراز می کشم صبح تا شام روی تخت کهنه ام
تا بگذرد روزگار و درهمین نقطه پایانش دهم
مقابل آینه دختری است به زیبایی ماه
چه فایده از بخت سیاه که گردنبندم شده
از پشت ویترین خنده هایی می بینم دلربا
ولی پول جیب من کفاف خرید یک لحظه لبخندش نیست
می دانم که باید باورم شود که آن پری زاده نیستم
نمی دانم چرا عادت نمی کند دلم به سرنوشتم
این روزها کسی دوست ندارد از غم بشنود
ببخشید عزیزان مرا.. لحظه ایی بعد فراموش می کنید.

 

{دوستان عزیز این شعر را از دل یک دختر تنها نوشتم .}

س.شجاعیان

                                       

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:58 توسط سلماز شجاعیان |




جستجوي كتاب

كتاب مورد نظر خود را جستجو كرده و آن را بخوانيد