زدنیای دگر آرم ترانه
ز آن چشم سیه دارم گلایه
بخوانم من زآن گیسو پریشان
که هردم می کند دل را بهانه
چو پا می نهم سویش روانه
ببینم رفته است از خانه ما
مرا باشد دلی پر از فسانه
تو را باشد دلی بی مای بی ما
سکوت دل چه شد رسوای رسوا
مگر عهدی به دل نبوده مارا
مگر عشقم زقلبت شد گریزان
چه بوده آن همه رویای زیبا
که هردم می کشی جانم تو جانا
چودام آن نگات زنجیره عشقه
ببندم من زفولادی که جانا
مبادااز برم روی .. تو جانا
سلماز شجاعیان

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:59 توسط سلماز شجاعیان
|



