آوازی که مرا نیمه شبان می خواند
بروجودم می نشیند و جدایم می کند زهست
غم این دقایقم رابرمن
جاری می سازد درخون بی آلایش من
می سازد زمن همان شب زنده داری
که دارد وهم سرد قصه های سرنوشت
از ابتدا بوده وهست
درمن ودرعطر سحر آمیز شبهای زرد
گله ایی نیست که چرا
در فضای آری از آنچه می خواستم
نشسته ام و غبطه می خورم
به شبهایی که دوست داشتم
طور دیگری باشم
روزگارو این طنین سازهای گوناگون
آیا نوایی که من انتخابش کردم
جزاین راه بهتری نداشت؟
آیا این روزگار
برای فقیران بی شام مانده
شام بی منتی نداشت؟
کجاست روزنه ایی که از آن
نور تازه ایی آید
که انزوای کوچه تنهایش هم
سوی باغ میوه ایی باشد
ویا خوشبختی خواب آلوده اش را
شود باضربه ایی بیدارو مدهوش کرد
چه می شد ؟
اگر قرار بر گم شدن باشد
در این حس گم می شدم هردم
و پیدا می شدم در آن
زمانی که چشمی مرا خواند.

+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:24 توسط سلماز شجاعیان
|



