سحري نيست ارمغان بخشد شادي ام را
آورده ايي اين صبح , بهر من خزان چرا
خموشي آفاق ساخته امشب چون شمع مرا
امشب اي شمع وجود پروانه ام ساختي چرا
شدم شمع خود و پروانه روياي خويش
به تحليل مي برد جسم مرا اين دو چرا
راهيست بسيار مرا تا مي دهد هديه تو را
اين خانه خاموش است چشمم نمي بيند تورا
گوش نمي شود پر از صداي عشق تو
اي دل در تاريكي اين شهركشانده ايي چرا مرا
محبوب خويش را ز سايه ها مي خواهم
سايه ايي نيست به ديوارهاي شهر امشب چرا
فرصت دوباره پروانه شدن مي جويم
نيست شمعي تابسوزدبال من رهاكندعشق تورا
دل به پايم بسته زنجير محبت
محبت كجاست تا ببيند وسعت عشق مرا
ندامت گر رود بر قلب من ضربه زند
من بهاري را هديه دهم كه تو باشي آنجا
كوچه از بوي تو امشب شور و حالي دارد
و دراين غوقاي سرمست ازتو مي خواهم تورا
تا دمي چشم بندي مي رسد پيك آزادي
ارزشي نيست تابدان هرلحظه روي گرداني مرا
فرصت دوباره مهر ورزيدن هست هنوز
گر به پاي مهر خود , نهي مهر شجاعي را
سلماز شجاعیان




