هيچم مدان ای نازنين
روزی برايت جان بودم
اينک که خاکم نزد تو
روزی چو کوهی بودم
تو درمن به جلوه نشسته ايی
من آيا در تو چه چيزی بودم؟
سنگ بودی بر راه من
من اما چو رودی بودم
روزی برايت جان بودم
اينک که خاکم نزد تو
روزی چو کوهی بودم
تو درمن به جلوه نشسته ايی
من آيا در تو چه چيزی بودم؟
سنگ بودی بر راه من
من اما چو رودی بودم
چه ساده گذشته ايی ای جان
از آنچه اشتياق بودنت می داد
فراسوی اين تجسم ها
تهی است از آنچه باورت می داد
حال در اين باور روزانه
به مقصد نرسيده هام و باورم شد
چنگ نمی زنم به افکار
احساس گم شدن در آرزوها
سايبان ماتمم شد .

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:27 توسط سلماز شجاعیان
|



